تبليغاتX
روزهایی برای سوختن

روزهایی برای سوختن

ما چون مرده های چند هزار ساله به هم می رسیم و ...

دو ساعت زیاد است

 

 

ساعت 6

سعی می کنم بخوابم

شور گفتن را که با روشن کردن یک سیگار شروع می شود و با خاموش کردنش تمام می شود،

یا نواختن را که تا ساز را به دست می گیرم هیچ از آن نمی ماند

همه ی صداها را گشتم که چیزی اصیل پیدا کنم

تلفن را برداشتم و با مادرم تماس گرفتم

مادرم حرف می زد اما من صدای بوق پیاپی را می شنیدم و هیچ کس گوشی را بر نمی داشت مثل اول آهنگ nobody home

چیزی را که قرار است بنویسم در ذهن مرور می کنم

به دو دقیقه نمی کشد که دارم با خودم در موردی دیگر حرف می زنم و به جمعی از مخاطبان غایب جواب پس می دهم

همه ی کانال های ماهواره را گشتم که یک موسیقی قابل گوش دادن پیدا کنم.

قرصهایم را با شکستن ورقه ی نقره ای از جعبه در می  آورم

ساز چرت و پرت می گوید و یادم نمی آید که قرصم را چگونه خوردم

چرا ننویسم؟

چرا بخوابم.

ساعت 12

 

روزها به این فکر کرده ام یک فیلم 2 ساعته واقعی باید حد اکثر 2 ساعت از زندگی یک شخص را نشان بدهد. کم کم به این نتیجه می رسم که یک فیلم 2 ساعته برای نشان دادن عمر بشر زیاد است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 22:29  توسط هدایت افروغ  | 

واسش اسم بذار!

من روزا همش دارم گریه میکنم ، شبا هم یه خدا تقلبیه هی به من میگه باید خوابِ بد ببینی بعد از خواب بپری و همین طور که دستات میلرزه دنبالِ گوشیِ موبایلت بگردی به اونا که دوستشون داری زنگ بزنی ببینی مُردن یا زنده اند! بعد همون خدا تقلبیه میشینه حالِ منو میبینه و میخنده! هر شب همین کارو میکنه!! منم دو شبِ که دارم قهوه میخورم وسیگار میکشم که نخوابم اخه میترسم اون خدا تقلبیه دوباره واسم کابوس نوشته باشه. من اون خداهه رو شکل مرگ میبینم فکر میکنم اگه پیشم باشه یعنی من باید مُرده باشم! ادما همشون طرفدارِ اون خدا تقلبیه هستن، میگن خدای ما گفته تو به اینجا تبعید شدی و باید درد بکشی و غصه بخوری تا دِق کنی بعد خدایِ ما میبرتت بهشت! میگن اونجا بساطِ همه چی به راهه! نمی دونم انگار یه وِردی چیزی هم میخونن که همه چی حلال میشه، ولی اینجا نمیشه حرومه، میگن اونجا همه ازادن که هر کاری میخوان بکنن، ولی اینجا با این همه قانون که خداشون گذاشته بازم نمیشه جلوی کاراشونو گرفت، به دنیا گند زدن رفته، اگه اونجا هیچ قانونی ندارن که خیلی وحشتناکه! تازه میگن هر کی خداشونو دوست نداشته باشه باید توو اتیش بسوزه! من، هم خدای اونا رو دوست ندارم، هم ازش میترسم، اصلاً میدونی چیه؟ من حلوای نسیه نمیخوام! به حرفِ این ادما هم که اعتباری نیست همش دارن سرِ چه میدونم مثلاً چند تا کاغذ یا مثلاً یه جا واسه نشستن باهم دعوا میکنن بعد اگه از هم خوششون نیاد همدیگه رو میفرستن پیشِ خداشون که ادب بشه!!

 

 

 

 

یه عمرِ دنبالت میگردم تو نیستی! وجود نداری! بچه که بودم همش میترسیدم حرفِ بد بزنم میترسیدم سنگ بشم! میگفتن تو همه جا هستی! نبودی...

 من اصلاً نمیشناسمت! نمیدونم چه شکلی هستی! تو هم که لازم نمیدونی خودی نشون بدی، اصلاً من کی باشم مگه نه؟ خوب تقصیرِ خودته میخواستی منو پیامبری، امامی، چیزی بیافرینی بلکه با منم حرف بزنی تا منم برات بمیرم! نه، نه نمیخوام! من نمیخوام هی ادم بکُشم و همه رو به جونِ هم بندازم، ادما رو تو افریدی اونا از روحِ تو توو وجودشونه مگه تو بدی که اونا بد باشن؟  تازه من شیطان رو هم دوست دارم چون به هیچ کس به جز تو سجده نکرده! اما تو از خونه ات بیرونش کردی؟ اون که بیشتر از همه دوستت داره! آهان! الان میفهمم چرا ادما کسی رو که دوستشون داره کنار میذارن، چون روحِ تو توو بدنشونه. این همه که تو بی حرکتی و ساکتی من کم کم داره یادم میره تو وجود داری، دارم فکر میکنم برم یه خُدای دیگه پیدا کنم

میگم اگه هستی بیا یه معجزه ی خوب  توو زندگیِ من بکن منم به جاش به همه میگم تو خوبی به همه میگم من یه خدا دارم بیایین بپرستینش باشه؟ اخه تو خودتو بذار جای من، کسی رو که نمیشناسی بهش سجده میکنی؟ این عینِ کُفرِ! من نمیتونم به حرفای ادما اعتماد کنم تو خودت به من بگو اینجا چه خبره؟ من باید چه کار کنم؟ اصلاً شاید هیچ بایدی وجود نداره مگه نه؟

خدا اگه هستی!

به من چه که توهرچی؟

اگه میخواستی از تنهایی در بیایی اگه میخواستی بازی کنی اگه میخواستی من باشم اگه تویی که داری پشت سرهم امتحان میگیری اگه منتظری من قبول بشم ببریم بهشت اگه دلت میخواد ببازم برم جهنم اگه میخوای دهنمو سرویس کنی اگه میخوای خودتو ثابت کنی اگه حالت خوب نیست میخواستم بگم منم دیگه حالم خوب نیست! گور بابای دنیا و اخرتت هم کردن، من مکتبت رو ترک میکنم دیگه نه امتحانِ من نه ستایشِ تو! حوصله ام را سر بُردی! منو سنگ کن منو آویزون کن بسوزونم تا دلت خنک بشه اگه من آدمکِ توام هر بلایی دلت میخواد سرِ من بیار تا راضی بشی باشه!؟ بعد خودتو بذار جای من، منم جای تو، خیلی محترمانه سعی میکردی به من چی میگفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخرش خدای خودمو پیدا میکنم حتی اگه خدای من یه قاصدک باشه ! یه خبرِ خوب، بهتر از یه انتظارِ بزرگِ پوچِ.....

شاید

.

.

.

.

هدایت!

من الان

دلش از این و اون خدا خیلی گرفته........................

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 21:57  توسط partner  | 

خط خطی هایی از من

 

فضول

 

فلسفه

 

دست

 

زیر و رو

 

پرستش

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 22:0  توسط هدایت افروغ  | 

رقص دود با پاسیون باخ

 

 

دلار 200 تومان گران شده

5 میلیون تومان پس انداز من امروز 4 میلیون تومان شد

درخواست مهاجرت استرالیا به خاطر چند روز تاخیر تقریبا کنسل شد

16 هایم 14 شد

اظهارنامه را باید بنویسم

و صدها صفحه کتاب cima بخوانم

خانه گران می شود

و ...

و دیگر چه؟

 

سیگار اولم را با کبریت روشن می کنم

و سیگار دومم صفحه ی منحوس اینترنت اکسپلورر است که با کلیکی روی آیکونش در Quick Launch روشنش می کنم.

 

پاسیون سن ماتئوس کمی از آن حس قدیمی را هنوز می رساند هر چند بسیار کمرنگ تر

همان حسی را که آن شب داشتم

که نوارش را روی ضبط صوت سونی 600 گذاشته بودم

و مادرم که حرف می زد

می شنیدم اما کرختی ای را که در آن فرو رفته بودم متکبرانه دوست داشتم

پس انگار نمی شنیدم.

و امشب که همسرم حرف می زند انگار نمی شنوم.

 

جورابهایم را در آوردم و

پس از مدتی جسمم هم سرد شده است.

 

هنوز یک صفحه ی کامل هم از Hagakure ترجمه نکرده ام

و عمرم دارد به پایان می رسد.

هنوز یکی از قصه هایم را هم تمام نکرده ام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 22:0  توسط هدایت افروغ  | 

تسلیت

 

25 سال گذشت...

 

من!

فقط به خاطراتِ تلخم چنگ میزنم و خسته می شوم

خسته می شویم

خسته و تلخ! مثل خانه ام...

احساس کردم باید برای خودم که امروز 25 ساله شدم، به مناسبت سالگرد این ناچاری

یک پیام تسلیت بنویسم همین....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 21:4  توسط partner  | 

معجزه ی طبیعت!!

 

در به در دنبال یه نفر میگردی که دردتو بگی ..(خیر سرت درددل یعنی!)

بعد من نمیدونم کی به این احمقا گفته من اومدم نصیحتم کنید!!!!

تا دهنت باز میشه میگن:

تو کتاب چه کسی پنیر مرا خورد!

سنگفرش خیابانها از طلاست!

قورباغه ات را قورت بده! رو بخون!!!

یا میگن:

ای بابا همه گرفتاری دارند همین من اگه بدونی...

من یه دوستی داشتم....

برو خدا رو شکر کن که سلامتی!

بعد یکی نیست بگه دهن همتون سرویس!! من پای منبر بهتر از همتون این ..شعرا رو هجی میکنم

انقدر دریوری به خوردت میدن که بالا میاری

بعد تازه دلت میگیره که چرا این همه احمق دوروبرته ...

من فقط دلم میخواد مرضم رو به یکی بگم که واسم نسخه نرینه!(ببخشید، کلمه ی دیگه ای نمیتونست باشه!) فقط گوش بده و بگه میفهمم....

انتظارم از یک مشت گاو خداییش زیاده میدونم ...

اما وقتی درد داری و در به در دنبال یکی میگردی که حرف بزنی چشمات هر گاوی رو یه ادم میبینه....

و این همون معجزه ی طبیعته که میگن!!!!

 

 

پ.ن: تو فرق میکنی ولی با تو هم نمیشه که همش حرف زد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 19:30  توسط partner  | 

حالا لوس شو..

اومدم بنویسم که لوس بشی!

من همیشه یادم میمونه که یه صمیمیت عجیبی با تو احساس میکنم که با هیچ کس احساس نکردم!

اومدم بنویسم وقتی از دلگرفتگی دارم میمیرم تو که زنگ میزنی شمارتو که میبینم صدام اوج میگیره

دلم اروم میشه، احساس امنیت میکنم، که انگار یکی هست..

تو خیلی عزیزی خیلی خوبی تو به من لطمه نمیزنی...

من خیلی بدم! من اعصابتو خرد میکنم! میرم رو مخت!

تو نگرانم میشی، تو حواست به من هست

من بدم! همیشه بد بودم...

تو بهترین دوستِ منی...

مرسی دوستم دوست خوبم

دوسِت دارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 21:23  توسط partner  | 

نباشم شیرین ترین عبارت است

 

 

چه بهتر که ما نباشیم:

             والها در سکوت سنگین اقیانوس

                 با وقار با شکوهشان

                      در آرامش پرسه می زنند

همان بهتر که ما نباشیم.

 

من هم همان بهتر که نباشم:

              آنقدر در عین صداقت دروغ گفته ام

              که خودم نمی دانم کدام راست است و کدام دروغ

              آنقدر آدم ها را رنجانده ام

              و خوب که نمی دانند چه ها کرده ام

              اگر بدانند میلیونها بار بیشتر خواهند رنجید.

بهتر که نباشم.

حتی برای خودم بهتر است.

 

 

انسانها هم اگر نباشند بهتر است.

بسیار بهتر است.

خیلی بهتر است.

دشتها آرام است

کوهها

آسمان

سبزه زار ها

دشتهای هویج

دربند

دانشگاه شهید بهشتی

                     شاید نسیمی بوزد و بدن علف هایی را که ما اکنون به جرم هرز بودن می کنیم

                     بلرزاند

                                          و هیچ صدای انسانی به گوش نرسد.

 

 

دقت می کنید که چه حس زیبایی است؟

حتی خودمان از تخیل نبود خودمان چه لذت زاید الوصفی می بریم!

چه جهان بی نقصی می شود بدون ما.

بدون من.

 

 

آن زمان والها با وقار خاصشان، با آن شکوه ناگفتنی، با آن سنگینی

در اقیانوسی حرکت می کنند که هیچ جایش کشتی ای حرکت نمی کند

هیچ صیادی به کمین ننشسته

هیچ دوربینی مراقبشان نیست

و هیچ غواص کنجکاو ابلهی احساساتشان را به بازی نمی گیرد.

 

 

ما انسانها چه خوبیم.

 

 

من ولی از خودم مایه بگذارم:

              اگر نباشم برای جهان بهتر است

              و به احتمال قریب به یقین برای خودم بهتر تر.

 

 

شاید وقتی دیگر

در دنیایی دیگر.

 

از سیب خوردن دلم درد گرفته.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 9:21  توسط هدایت افروغ  | 

نمیتونم بفهمم!

 

تو گفتی

اینجا دنیای بهتری هست. دنیایی خالی تر از ترس از آدم ها. آدم هایی که تکه های دل آدم رو با خودشون می برن و ذهن آدم رو تکه تکه می کنن. بدون اینکه بخوان. معصومانه.

من!!!

حتی نمی دونم خدایی که ازش حرف میزنن کجاست؟ همونی که میگن از در خونش ناامید برنمیگردی!  چرا سرشو کرده زیر برف؟ چرا منو نمیبینه پس؟ حتی شرمم میشه از گفتن اینکه یه عمر در خونه ی خدایی وقتمو تلف کردم که اصلا خونه نیست!!! حتی اگه هست یه بار هم وجودشو ثابت نکرده حالا بعد از این 25 سال دربه دری و استرس شرم دارم بگم که خدایی هم هست شرم دارم بگم خدای من اونیه که همه چی رو میبینه و چشماشو  رو من میبنده شرم دارم از ایمانی که به عشقش داشتم! من اینجا رو این زندگی رو این همه چی که هست رو نخواسته بودم نمیخوام من بیگناه به این دنیای لعنتی اومدم بدون حق انتخاب، من اینجا رو نمیفهمم!! من خدا رو نمیفهمم من دلیل این در به دری ها رو نمیفهمم من به توحید و معاد اعتقاد ندارم من به این خدا ایمان ندارم من به عشق ایمان ندارم من از همه ی ادم ها متنفرم ..........

 

 ببخش! خسته ام همیشه خسته بوده ام!! امدم برایت بنویسم از حسرت نوشتن میسوزم از حسرت  تجربه ی یک احساس جدید برای نوشتن ! چه مزخرفی حتما باور نمیکنی حتما!!! دلم برای وبلاگمان برای دفترمان دلم برای خانه ام تنگ شده دلم برای تنهایی ام برای ارامش های هرگز نداشته  هم......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 1:55  توسط partner  | 

آخ!!!

 

 

شبا که تموم می شه صبح می رسه

قبل خواب ببین چیکار کردی روزو

وقتی یارو را بیافته خوب می رسه

ببین کجا بود به خودت گفتی برو!

 

پنیر می خوام صبح شده

مسواک می خوام وقت خوابه

دولا شو می خوام بالا برم

اینکه سراب نیس خود آبه!

 

ت... ل... وی... زی... یو...ن

خما...رت....م م....ن

ساع...ت ۳ ش...د....ه

ولی بی...دا ر...تم م....ن

 

 

شعرام همه اش دنبال نتیجه ان

من می گم نتیجه ی وسواسه

بیا مخ عزیز اینم نتیجه اش

می خوام بینم میشه کنتورت واسه

 

م...ن

     دلم می خواد

                   بخونم

شب

      دلش می خواد

                    بخوابه

 

م....ن

        دلم می خواد

                 بخوابم

رو...ز

    دلش می خواد

               نذاره

 

می ذاره

آخ!

می ذاره

آخ!

می ذاره

آخ!

می ذاره!

آخ!

 

 

آخ!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 3:50  توسط هدایت افروغ  |